زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
نانی برای خوردن
لباسی برای پوشیدن
و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری
نامی برای خوانده شدن
کتابی برای آموختن
و دانشی برای یاد دادن داری؟آری
بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.
سخنی برای شاد کردن یک کودک
دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری
لحظه ای برای حس کردن
قلبی برای دوست داشتن
و خدایی برای پرستیدن داری؟آری
پس خوشبختی بسیار خوشبخت.
خدايا کفر نميگويم،
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
یک انسان یا باید بماند یا برود.
و این هر دو
اکنون برایم از معنی تهی شده است.
و دریغ که راه سومی هم نیست!
تولدم مبارک.........

بياييد ليوان هايمان را زمين بگذاريم!!!!!!!
استادي در شروع کلاس درس ليواني پر از آب به دست گرفت و ان را بالا برد تا همه ببينند . انگاه از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چه قدر است ؟ شاگرادان هر يک جوابي دادند : 50 گرم ؛ 100گرم, 150 گرم ...
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ؛ نمي دانم وزن آن دقيقا چقدر است . اما چيز ديگري مي خواهم از شما بپرسم
اگر من اين ليوان آب رو چند دقيقه همين طور نگه دارم , چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند: هيچ اتفاقي نمي افتد
استاد پرسيد : خب اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ؛ چه اتفاقي مي افتد ؟
يکي از شاگران گفت : دستتان درد مي گيرد
_ حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آنرا نگه دارم چه ؟
شاگرد ديگري گفت: دستتان بي حس مي شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و مطمينا کارتان به بيمارستان خواهد کشيد .
استاد گفت : خيلي خوب , ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
_ پس چه چيز باعث دردو فشار عضلات مي شود ؟
من چه بايد بکنم ؟
شاگردان گيچ شدن ؛ يکي از آنها گفت : ليوان رو زمين بگذاريد .
استاد گفت : دقيقا ! مشکلات زندگي هم مثل همين است . اگر آنها را چند دقيقه در ذهن نگه داريد اشکالي ندارد ؛ اگر مدت طولاني تري به انها فکر کنيد , شما را دردمند خواهند کرد , اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ؛ فلجتان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است . اما مهمتر ان است که در پايان هر روز آنها را زمين بگذاريد . به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد . هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مساله و چالشي براييد
دوست من يادت باشد که ليوان رو همين امروز زمين بگذاري . زندگي همين است... !
همان اندازه خوشبخت وسعادتمندزندگی خواهد کرد (ابراهام لینکلن)
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند "چه كس مرده است؟" چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است...
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام. یكی ذوق می كند كه ترا بر روی برنج نوشته، یكی ذوق می كند كه ترا فرش كرده، یكی ذوق می كند كه ترا با طلا نوشته، یكی به خود می بالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم؟!
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند، آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند. اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند "احسنت ...!" گویی مسابقه نفس است!
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه، خواندن تو آز آخر به اول، یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند حفظ كنی تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند.
آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم...خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو...
شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص!
پس چرا اين همه دلها تنهاست
آدمک آخر دنياست بخند.....آدمک مرگ همينجاست بخند......دست خطي که تورا عاشق
کرد......شوخي کاغذي ماست بخند..... آ دمک خر نشوي گريه کني...کل دنيا سراب است
بخند....آن خدايي که بزرگش خواندي..... بخدا مثل تو تنهاست بخند
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست كشیده شب می كشم
چراغهای رابطه تاریكند
چراغهای رابطه تاریكند
كسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد كرد
كسی مرا به میهمانی گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است