تبليغاتX
امیددوباره

امیددوباره

زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد

  • خیام فیلسوف بزرگ ایرانی چنین می گوید: از دو حال خارج نیست،یا خدا قبلا می داند که من چه خواهم کرد و یا نمی داند اگر نمی داند که در آن صورت خدا نیست و در صورتی که می داند چگونه انتظار دارد که من کاری بر خلاف دانایی او بکنم و با رعایت این دو نکته چگونه مرا بعد از مرگ مسوول نموده و کیفر خواهد کرد
  • + نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 19:9  توسط فهیمه  | 

    تو خوشبختی

    آیا سقفی بالای سرت هست؟

    نانی برای خوردن

    لباسی برای پوشیدن

    و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری

    نامی برای خوانده شدن

    کتابی برای آموختن

    و دانشی برای یاد دادن داری؟آری

    بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

    سخنی برای شاد کردن یک کودک

    دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری

    لحظه ای برای حس کردن

    قلبی برای دوست داشتن

    و خدایی برای پرستیدن داری؟آری

    پس خوشبختی بسیار خوشبخت.

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:41  توسط فهیمه  | 

    کافرنامه

    خدايا کفر نمي‌گويم،
    پريشانم،

    چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
    مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

    خداوندا!
    اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
    لباس فقر پوشي
    غرورت را براي ‌تکه ناني

    ‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
    و شب آهسته و خسته
    تهي‌ دست و زبان بسته
    به سوي ‌خانه باز آيي
    زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
    نمي‌گويي؟!

    خداوندا!
    اگر در روز گرما خيز تابستان

    تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
    لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
    و قدري آن طرف‌تر

    عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
    و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
    زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
    نمي‌گويي؟!

    خداوندا!
    اگر روزي‌ بشر گردي‌
    ز حال بندگانت با خبر گردي‌
    پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

    خداوندا تو مسئولي.

    خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
    در اين دنيا چه دشوار است،
    چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

                                                                                        دکتر علی شریعتی

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:40  توسط فهیمه  | 

    راه سوم

    چه تنگنای سختی است!

    یک انسان یا باید بماند یا برود.

    و این هر دو

    اکنون برایم از معنی تهی شده است.

    و دریغ که راه سومی هم نیست!

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:37  توسط فهیمه  | 

    تولدم م با رک

     

    تولدم مبارک.........

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 21:41  توسط فهیمه  | 

    بياييد ليوان هايمان را زمين بگذاريم!!!!!!!

    استادي در شروع کلاس درس ليواني پر از آب به دست گرفت و ان را بالا برد تا همه ببينند . انگاه از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چه قدر است ؟ شاگرادان هر يک جوابي دادند : 50 گرم ؛ 100گرم, 150 گرم ...

    استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ؛ نمي دانم وزن آن دقيقا چقدر است . اما چيز ديگري مي خواهم از شما بپرسم

    اگر من اين ليوان آب رو چند دقيقه همين طور نگه دارم , چه اتفاقي خواهد افتاد ؟

    شاگردان گفتند: هيچ اتفاقي نمي افتد

    استاد پرسيد : خب اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ؛ چه اتفاقي مي افتد ؟

    يکي از شاگران گفت : دستتان درد مي گيرد

    _ حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آنرا نگه دارم چه ؟

    شاگرد ديگري گفت: دستتان بي حس مي شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و مطمينا کارتان به بيمارستان خواهد کشيد .

    استاد گفت : خيلي خوب , ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است ؟

    شاگردان جواب دادند : نه

    _ پس چه چيز باعث دردو فشار عضلات مي شود ؟

    من چه بايد بکنم ؟

    شاگردان گيچ شدن ؛ يکي از آنها گفت : ليوان رو زمين بگذاريد .
    استاد گفت : دقيقا ! مشکلات زندگي هم مثل همين است . اگر آنها را چند دقيقه در ذهن نگه داريد اشکالي ندارد ؛ اگر مدت طولاني تري به انها فکر کنيد , شما را دردمند خواهند کرد , اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ؛ فلجتان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود

    فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است . اما مهمتر ان است که در پايان هر روز آنها را زمين بگذاريد . به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد . هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مساله و چالشي براييد

    دوست من يادت باشد که ليوان رو همين امروز زمين بگذاري . زندگي همين است... !

    + نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 20:58  توسط فهیمه  | 

    من دریافته ام که انسان هراندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد

    همان اندازه خوشبخت وسعادتمندزندگی خواهد کرد       (ابراهام لینکلن)

    + نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:44  توسط فهیمه  | 

    خدایا !
    به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

    بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

    و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

    بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

    اما آنچنان که تو دوست داری

    چگونه زیستن را تو به من بیاموز

    چگونه مردن را من خود خواهم آموخت
    + نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:34  توسط فهیمه  | 

    قرآن من شرمنده توام

    قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند "چه كس مرده است؟" چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است...

     

     قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام. یكی ذوق می كند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌ یكی ذوق می كند كه ترا فرش كرده، ‌یكی ذوق می كند كه ترا با طلا نوشته، ‌یكی به خود می بالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم؟!

     

    قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند، ‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند. اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند "احسنت ...!" گویی مسابقه نفس است!

     

    قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه، ‌خواندن تو آز آخر به اول، ‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ‌حفظ كنی تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند. 

     

    آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم...خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو...

    + نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:6  توسط فهیمه  | 

    1311649cvjgopa5qq.gif
    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:4  توسط فهیمه  | 

    نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم! ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ... استادشهید ، دکتر علی شريعتي
    + نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 9:28  توسط فهیمه  | 

    شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص!

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 18:5  توسط فهیمه  | 

    من به آمار زمين مشكوكم اگر اين شهر پراز آدمهاست؛

    پس چرا اين همه دلها تنهاست

    + نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:27  توسط فهیمه  | 

    چقدرنازه!

    + نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 8:31  توسط فهیمه  | 

     زندگي مثل بازي حکمه!!مهم نيست که دست خوبي نداري مهم اينه که يار خوبي داشته باشي اينطوري شايد حتي بتوني بازي باخته رو ببري
    + نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:24  توسط فهیمه  | 


    + نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:3  توسط فهیمه  | 

    آدمک آخر دنياست بخند.....آدمک مرگ همينجاست بخند......دست خطي که تورا عاشق  

     کرد......شوخي کاغذي ماست بخند..... آ دمک خر نشوي گريه کني...کل دنيا سراب است

    بخند....آن خدايي که بزرگش خواندي..... بخدا مثل تو تنهاست بخند

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 14:9  توسط فهیمه  | 


     

     

    دلم گرفته است

    دلم گرفته است

    به ایوان می روم و انگشتانم را

    بر پوست كشیده شب می كشم

    چراغهای رابطه تاریكند

    چراغهای رابطه تاریكند

    كسی مرا به آفتاب

    معرفی نخواهد كرد

    كسی مرا به میهمانی گنجشكها نخواهد برد

    پرواز را به خاطر بسپار

    پرنده مردنی است

    + نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:30  توسط فهیمه  | 

    + نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:1  توسط فهیمه  | 

    + نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:0  توسط فهیمه  |